سکوت؛درانتظار



http://dl.taksedaclub.ir/download/1393/06/Moreta%20Pashaei%20-%20Ghalbam%20Roo%20Tekrare.jpg


تختی که امروز صبح خالی شد...

وقلبی که دیگر روی تکرار نیست....

وهوادارانی که دیگر نمیتوانند نگرانت شوند...


وصدایی که تا ابد جاودانه می ماند....

خداحافظ مرتضی......

روحش شاد...

نوشته شده در جمعه 23 آبان1393ساعت 15:26 توسط نسترن| |


از چهره طبيعت افسونكار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه های حسرت و ماتم را 

پاييز، ای مسافر خاك آلود

در دامنت چه چيز نهان داری

جز برگ های مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

در دامن سكوت غم افزايت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

 پاييز، ای سرود خيال انگيز

پاييز، ای ترانه محنت بار

پاييز، ای تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونكار

نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 13:1 توسط نسترن| |

 

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبارآلود

نگهم پيشتر زمن مي تاخت

بر لبانم سلام گرمي بود

 

شهر جوشان درون کورهء ظهر

کوچه مي سوخت در تب خورشيد

پاي من روي سنگفرش خموش

پيش مي رفت و سخت مي لرزيد

 

خانه ها رنگ ديگري بودند

گردآلوده، تيره و دلگير

چهره ها در ميان چادر ها

همچو ارواح پاي در زنجير

 

جوي خشکيده، همچو چشمي کور

خالي از آب و از نشانهء او

مردي آوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانهء او

 

گنبد آشناي مسجد پير

کاسه هاي شکسته را مي ماند

مومني بر فراز گلدسته

با نوائي حزين اذان مي خواند

 

مي دويدند از پي سگها

کودکان پا برهنه ، سنگ به دست

زني از پشت معجري خنديد

باد ناگه دريچه اي را بست

 

از دهان سياه هشتي ها

بوي نمناک گور مي آمد

مر کوري عصازنان مي رفت

آشنائي ز دور مي آمد

 

دري آنجا گشوده گشت خموش

دستهائي مرا بخود خواندند

اشکي از ابر چشمها باريد

دستهائي مرا ز خود راندند

 

روي ديوار باز پيچک پير

موج مي زد چو چشمه اي لرزان

بر تن برگهاي انبوهش

سبزي پيري و غبار زمان

 

نگهم جستجو کنان پرسيد :

«در کدامين مکان نشانهء اوست؟»

ليک ديدم اتاق کوچک من

خالي از بانگ کودکانهء اوست

 

از دل خاک سرد آئينه

ناگهان پيکرش چو گل روئيد

موج مي زد ديدگان مخمليش

آه، در وهم هم مرا مي ديد!

 

تکيه دادم به سينهء ديوار

گفتم آهسته :«اين توئي کامي ؟»

ليک ديدم کز آن گذشتهء تلخ

هيچ باقي نمانده جز نامي

 

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبارآلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ

شهر من گور آرزويم بود

نوشته شده در پنجشنبه 19 تیر1393ساعت 20:58 توسط نسترن| |

 

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه هاي مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوشتر از خوابست

 

خيره بر سايه هاي وحشي بيد

مي خزم در سكوت بستر خويش

باز دنبال نغمه اي دلخواه

مي نهم سر بروي دفتر خويش

 

تن صدها ترانه مي رقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتي ناشناس و رؤيا رنگ

مي دود همچو خون به رگ هايم

 

آه ... گوئي ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر كرده

يا نسيمي در اين ره متروك

دامن از عطر ياس تر كرده

 

بر لبم شعله هاي بوسه تو

مي شكوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره اي پر نور

مي درخشد ميان هاله راز

 

ناشناسي درون سينه من

پنجه بر چنگ و رود مي سايد

همره نغمه هاي موزونش

گوئيا بوي عود مي آيد

 

آه ... باور نمي كنم كه مرا

با تو پيوستني چنين باشد

نگه آندو چشم شورافكن

سوي من گرم و دلنشين باشد

 

بي گمان زان جهان رؤيائي

زهره بر من فكنده ديده عشق

مي نويسم بروي دفتر خويش

«جاودان باشي، اي سپيده عشق»

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1392ساعت 20:20 توسط نسترن| |

 

 

 

ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشگ شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز

 

چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر؟

سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال

نگهي گمشده در پرده رؤيائي دور

پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال

 

چه ره آورد سفر دارم ... اي مايه عمر؟

ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمي كه بر آن خفته به اميد و نياز

بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب

 

اي بسا در پي آن هديه كه زيبنده تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم

پيكري را كه در آن شعله كشد شوق نهان

 

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

جلوه روي مرا هجر تو كاهش بخشيد

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد

 

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم

اي اميد دل ديوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

 

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1392ساعت 21:14 توسط نسترن| |

 

 

اين شعر را براي تو ميگويم

در يک غروب تنهء تابستان

در نيمه هاي اين ره شوم آغاز

در کهنه گور اين غم بي پايان  

اين آخرين ترانه لالائيست

در پاي گاهوارهء خواب تو

باشد که بانگ وحشي اين فرياد

پيچد در آسمان شباب تو  

بگذار سايهء من سرگردان

از سايهء تو، دور و جدا باشد

روزي به هم رسيم که گر باشد

کس بين ما،نه غير خدا باشد

من تکيه داده ام به دري تاريک

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازک و سردم را

آن داغ ننگ خورده که ميخنديد

بر طعنه هاي بيهده،من بودم

گفتم: که بانگ هستي خود باشم

اما دريغ و درد که "زن" بودم

چشمان بيگناه تو چون لغزد

بر اين کتاب درهم بي آغاز

عصيان ريشه دار زمانها را

بيني شگفته در دل هر آواز

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شکوفه هاي گل مريم

بيقدرتر ز خار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و ننگ و رياکاري

در آسمان تيره نميبينم

نوري ز صبح روشن بيداري

بگذار تا دوباره شود لبريز

چشمان من ز دانهء شبنمها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهرپاک حضرت مريم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامي

در سينه ام ستارهء طوفانست

پروازگاه شعلهء خشم  من

دردا،فضاي تيرهء زندانست

من تکيه داده ام بدري تاريک

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازک و سردم را

با اين گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که اين جدال نه آسانست

شهر من وتو ، طفلک شيرينم

ديريست کاشانه شيطانست

روزي رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر اين ترانهء دردآلود

جوئي مرا درون سخنهايم

گوئي بخود که مادر من او بود

نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 12:0 توسط نسترن| |

من سکوت خويش را گم کرده ام .

لاجرم در اين هياهو گم شدم .

من که خود افسانه ميپرداختم ,

عاقبت افسانه مردم شدم !

 

اي سکوت اي مادر فريادها !

ساز جانم از تو پر آوازه بود .

تا در آغوش تو راهي داشتم ,

چون شراب کهنه شعرم تازه بود .

 

در پناهت برگ و بار من شکفت ,

تو مرا بردي به شهر يادها ,

من نديدم خوشتر از جادوي تو ,

اي سکوت اي مادر فريادها .

 

گم شدم در اين هياهو گم شدم ,

تو کجايي تا بگيري داد من ؟

گر سکوت خويش را ميداشتم ,

زندگي پر بود از فرياد من !

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1392ساعت 18:53 توسط نسترن| |
 

بهار را باور کن ؛ باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1391ساعت 22:32 توسط نسترن| |

 

در سرزمین قدکوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظامنامه ی قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست

 

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 23:0 توسط نسترن| |
 

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیده ز ره غبار آلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزو هایم بود

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1391ساعت 17:57 توسط نسترن| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت